#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_212
صدای آرومش از پشت سرم بلند شد :
هیرا _ پس چرا می خواستی یواشکی با آرمان وسهراب و سایه حمله کنی به جانی ؟
با تعجب برگشتم و نگاهش کردم ... گفتم الان اخم شدید کرده ولی بر خلاف تصورم لبخند آرومی زده بود ... اومد نزدیکم و گفت :
هیرا _ مگه زن و شوهرا متعلق به هم نیستن ؟ مگه نباید همه جا پشت هم باشن ؟ اگه تو می خوای به جانی حمله کنی ، خیلی خوب ... باشه ، ولی نه اینکه تنها یا با اون بچه های تازه وارد ... می دونم الان تو فکر اینی که تنها حمله کنی ... ولی پس من چیم ؟ می دونی که اندازه همه اونا قدرت دارم ... ندارم ؟
سرم و انداختم پایین ... حق با هیرا بود ... من چه زنی بودم براش ؟ که حتی نخواستم اون و در جریان بذارم ... وای به من که انقدر احمق و دیوونه شدم ... اول کارم و می کنم بعد پشیمون میشم !
نزدیک تر شد و شالم و از روی سرم برداشت ... دستش و کرد لای موهام و مشغول نوازش کردن شد ... سرم و بلند کردم و زل زدم به چشماش ... آرامش توی وجودم تزریق شد و دلم قنج رفت ! سرم و بردم نزدیکش و ب*و*سیدمش. انگار که جا خورده بود اول ثابت وایساده بود ولی یهو شروع کرد به همراهی کردنم ...که یهو صدای زنگ آیفون بلند شد و صدای بابا که ما رو صدا می زد که خاستگارا اومدن ... با خنده از هم جدا شدیم که هیرا ابروش و انداخت بالا و گفت :
هیرا _ خروس بی محل !
با لپ های گلی سرم و انداختم پایین و مشغول بستن موهام شدم ... شالم و انداختم سرم و دست تو دست هیرا از اتاق رفتیم بیرون ... دستم و آروم کشیدم روی لبم تا رژم تنظیم شه و پخش و پلا نباشه ... بابا و سیما به استقبال مهمونا وایساده بودن ... من و هیرا هم رفتیم و وایسادیم ... از دیدن خاستگار اول متعجب بعد عصبی و حرصی شدم ... بیشور خر ! هیرا می خندید ... رونالد خره الاغ ! با آدام و آریزونا اومده بود ... عجیبه بابا قبول کرده و انقدرم قشنگ تحویلش می گیره ... صد درصد هیرا تاییدش کرده ... بعد از سلام به بابا اومدن سمت من که مثل گوجه فرنگی نگاهشون می کردم و ابروشون انداختن بالا و نیششون باز شد ... آریزونا که هیچی اصلا جرات نمی کرد باهام حرف بزنه ... آدام چشمکی زد و رفت نشست روی مبل ! رونالد هم یواش بهم گفت :
رونالد _ چطوری رئیس جونم ؟
لبخند مصنوعی زدم و زیر لب به انگلیسی گفتم :
من _ دهنت سرویسه !
همشون سرفه کردن تا جلوی خندشون گرفته شه ... نشستیم روی مبل و زل زدیم مثل بز بهم ... رونالد زیر لب گفت :
رونالد _ می خواید کارای بد کنید حداقل برید یه جای دیگه نه پشت پنجره که تمام مردم ببیننتون !
من و هیرا متعجب به هم خیره شدیم ... هیرا خندید ولی من عصبی و از خجالت سرم و انداختم پایین !
بابا و اونا مشغول حرف زدن شدن ... آدام و رونالد از رسوم های خودشون گفتن و حتی رونالد تاکید کرد که شاید برای ماه عسل تینا رو ببره رگد کوو ! ما که دلیلش و می دونستیم سعی کردیم بابا رو راضی کنیم ... تینا با چایی از آشپزخونه اومد بیرون و زل زد به من ... لبخندی به روش زدم و اشاره کردم که عالیه !
لبخندی متقابلا زد و مشغول تعارف کردن شد ... هیرا به جای من برداشت و تشکر کرد ... بعد از اون تینا کنارم نشست و نگاه زوم رونالد روی تینا نشست ! سرفه ای کردم و گفتم :
من _ نگاهت و بگیر بیشور ... اینجا آمریکا نیست که مشکلی نداشته باشن !
سریع نگاهش و گرفت و همه مشغول حرف زدن شدن ... از اون جایی که رونالد و تینا قبلا با هم حرفاشون و زده بودن ، تینا هم مثل خر زود بله داد ! سیما با اشک بغلش کرد و منم نظاره گرشون بودم ... نفس عمیقی کشیدم و به روی رونالد لبخندی زدم که نگاه غمگینش و همراه با لبخند تلخش و انداخت زمین ... چش شد این ؟ قرار بر این شد که دوهفته دیگه عروسیشون باشه ... بابا هم مخالفتی نکرد !
هیرا بلند شد و شیرینی پخش کرد ... بابام هم با افتخار به هیرا نگاه می کرد ... چقدر خوبه که بابا از دوماداش راضیه !
romangram.com | @romangram_com