#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_211

من _ آره عزیزم ... فقط ممکنه جنازه این پسر و برات بفرستم !

صدای متعجبش به گوشم خورد :

جانی _ میشـ....

ولی قطع کردم و گوشی رو کوبوندم به دیوار و با خاک یکسان شد .

چند نفر و دیدم دارن میان تو کوچه ... سریع جنازش و بلند کردم و بردم سمت سطل آشغال بزرگ ... تازه عوض شده بود کیسه نایلونش ... برای همین انداختمش توی نایلون و سر نایلون و گره زدم و با خودم بردمش سمت ماشین ...

گذاشتمش پشت ماشین و خودم هم نشستم پشت فرمون ... با عصبانیت می روندم ... عصبی از اینکه از دوست و دشمن داشتم می خوردم !

کنار یه کانال که پر از آب بود نگه داشتم و سریع پیاده شدم ... جنازه رو در آوردم و با بی رحمی پرتش کردم توی آب ... با حالی زار نظاره گرش بودم ... من باید این تصمیم و نهایی کنم ! می دونم که الان دارید می گید که این لعنتی کی بود ؟

اون یه زمانی دوستم بود ... شاید صمیمی نبودیم ولی اون ... اون جاستین بود !

پسرکی که توی رگدکوو همکلاسم بود و من و به تولد دوستش دعوت کرده بود ؛ من دیگه نمی تونستم به همین راحتی به کسی اعتماد کنم !

*****

به زمین خیره شده بودم و بد فکرم درگیر نقشم بود ... جوری که اصلا حواسم نبود نگاه مشکوک هیرا روی منه ... خدایا واقعا نمی دونم چجوری هیرا رو بپیچونم ! درد بدی توی دلم پیچید که باعث شد اخمام توی هم بره ... به شکمم خیره شدم ... وای خدای من خیلی بزرگ تر شده بود ... قشنگ از روی لباس معلوم بود ... الان خونه ی بابا بودیم و موقع اومدن هیرا شیرینی گرفت و بابا و سیما رو درجریان بارداری من قرار داد ... بابا اشک تو چشماش حلقه زده بود و باورش نمی شد ... ولی هیچ کس نمی تونست آینده رو پیش بینی کنه ! دستم و روی شکمم مالیدم تا یکمی از دردم کم بشه ... قبل از اومدن خودم و با خون خفه کرده بودم ... با صدای محکم هیرا سرم و بلند کردم و متعجب بهش خیره شدم !

هیرا _ میشا واقعا نمی شنوی صدامو ؟

لبم و گزیدم و گفتم :

من _ باور می کنی نمی شنیدم ؟

نگاهی به اطراف انداخت ... بابا حواسش به اخبار بود ... بلند شد و اومد سمتم و دستش و گذاشت روی شکمم ... مشکوک بهم خیره شد و گفت :

هیرا _ داشتی به چی فکر می کردی آخه قربونت برم ؟ اصلا به فکر خودت نیستی .

سرم و انداختم پایین که یهو دستم کشیده شد و مجبور شدم بلند شم ... بابا نیم نگاهی بهمون انداخت و لبخند معنی داری زد که از خجالت آب شدم ... هیرا دستم و می کشید و من و مجبور می کرد همراهش برم ... وارد اتاق قدیمیم شد و در و بست و اومد سمتم ... دستش و گذاشت روی چونم و سرم و بلند کرد و باعث شد به چشماش زل بزنم ...

هیرا _ خواهش می کنم هر نقشه ای تو سرته بریز بیرون ... یا اینکه منم با خبر کن !

دلم لرزید ... چشمام می خواست پر از اشک بشه که سریع سرم و از توی دستش کشیدم بیرون و به سمت پنجره رفتم و در حالی که به بیرون نگاه می کردم گفتم :

من _ هیچی نیست !

romangram.com | @romangram_com