#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_214


تینا _ آره به رونالد گفتم ... خیلی عادی با این مسئله برخورد کرد و کنار اومد .

خندیدم و گفتم :

من _ عالیه ! خداروشکر .

صدای هیرا از پشت سرم بلند شد :

هیرا _ میشا جان بریم ؟

برگشتم و نگاهش کردم و به لبخند آرومش لبخند زدم ... چشمام و روی هم گذاشتم و گفتم :

من _ چشم !

بلند شدم و رو به تینا گفتم :

من _ تبریک میگم بهت ، رونالد یه آدم خیلی فوق العادست ... ولی هیچ وقت کارای پدرش و به روش نیار تینا ... ! اون خیلی مَرده .

لبخند زد و سرش و تکون داد ... هیرا سریع رفت و مانتو و کیفم و آورد و داد دستم ... مانتوم و تنم کردم که بابا و سیما اومدن تو و بابا رو به ما گفت :

بابا _ کجا ؟ شب همین جا بمونید دیگه !

هیرا کتش و تنش کرد و گفت :

هیرا _ فداشتم بابا ... بریم خونه بهتره .

سیما نیم نگاهی بهم انداخت که نگاهم و ازش گرفتم ... کیفم و هیرا برداشت و بعد از خداحافظی به سمت خونمون رفتیم ! نفس عمیقی کشیدم و واسه امشب خداروشکر کردم .

*****

وارد ماه پنجم بارداریم شده بودم و بدجور سنگین شده بودم ... تشنه تر از قبل شده بودم و ویارم شدید تر شده بود ... ولی ذره ای قیافم تغییر نکرده بود ... شکمم قشنگ معلوم بود ولی اندازه ماه نهم بارداری بزرگ نشده بود ... دیشب تبدیل به گرگ شدم و خیلی آسون باهاش کنار اومدم ... هیچ آسیبی به بچه نرسیده بود ... تو این چند وقت فقط چندتا تماس اعصاب خورد کن داشتم با جانی ! من و هیرا نقشه های خیلی خفنی براش داشتیم ... امشب عروسی رونالد و تینا بود ... باید خیلی مراقب باشیم چون ممکنه سرو کله ی جانی پیدا شه ! چون امروز کلاس داشتم دیر تر از بچه ها رفتم آرایشگاه و اینکه خودم تنها هم رفتم ... البته هیرا من و رسوند وگرنه با این وضعیتم اصلا نمی تونم پشت رل بشینم !

تصمیم گرفتم موهام و رنگ کنم ... اونم بلوند ... می خواستم تغییر کنم ... وقتی رنگ روی سرم نشست خیلی قشنگ شده بودم برای همین تصمیم گرفتم ابروهام و همرنگش کنم ... با چشمای آبیم خیلی همخونی داشت ... آرایشگر ، آرایش ملایمی رو صورتم نشوند و موهام و اتو کشید و چند تا شاخه رو پشت سرم به صورت پرنسسی بست و چند تا نگین خوشگل و بزرگ چسبوند روی موهام ... لباس گیپور و خوشگل آستین دار بلند کرمی رنگم و تنم کردم ... دقیقا اندازم بود و به شکمم آسیب نمی زد ... کفش بدون پاشنه مجلسی کرمی رنگم و که اونم طرح گیپور داشت و پام کردم و از بغل زیپش و بستم ... خیلی قشنگ شده بودم ... موهام تا روی باسنم می رسید ... به خودم تو آیینه زل زدم ... میشا ... دختر دورگه ای که الان زمین تا آسمون فرق کرده ... آرایشگر با لبخند گفت :

آرایشگر _ ماشاالله ... هزار ماشاالله ... خیلی خوش چهره اید !

لبخندی زدم و تشکر کردم ... مبلغ مورد نظر و پرداخت کردم و با هیرا تماس گرفتم بیاد دنبالم ... یعنی از تغییر قیافم چه واکنشی نشون میده ؟


romangram.com | @romangram_com