#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_199

چشمکی بهش زدم و به هیرا گفتم که بشینه و من برم مانتوم و دربیارم ، به سمت اتاقشون حرکت کردم و مانتوم و در آوردم و با کیفم گذاشتمش روی تخت ... دستی به شکمم کشیدم و لبخند زدم ولی یهو جانی توی ذهنم نقش بست ! سرم و تند تکون دادم و نفس عمیق کشیدم و شالم و کشیدم جلوتر و از اتاق رفتم بیرون و به سمت هیرا رفتم و نشستم ... شالم و گرفتم جلوی شکمم و به بقیه زل زدم ... چند نفری بلند شده بودن و کمک می کردن و پذیرایی می کردن ... بعد از چند دقیقه آدام و ریکی اومدن ، رها و شایان مشتاقانه به سمتشون رفتن و سلام علیک گرمی باهاشون کردن ... بعد از اون کم کم همشون اومدن ... رها و شایان نیششون تا کجا باز بود ... خاک بر سرای خارجی ندیده ! سرم و برگردوندم سمت هیرا که داشت با لبخند به اونا نگاه می کرد و گفتم :

من _ نگاهشون کن توروخدا !

خندید و سرش و تکون داد و یهو خندش قطع شد . برگشتم که از دیدن آرمان و سهراب و سایه و عجیب تر تینا تعجب کردم ... آریزونا برگشت سمت شایان و رها و من گوشم تیز شد .

آریزونا _ اینا دوستمون هستن ، واقعیتش مهمون بودن و برای همین جایی نداشتن برن و ما آوردیمشون .

رها با لبخند گفت :

رها _ قدمشون روی چشم ، خوش اومدین !

برگشتن سمت من و با لبخند نگاهم کردن ... رها و شایان هم خدایی خیلی تحویلشون گرفتن .

اومدن سمتمون و من بلند شدم و متعجب نگاهشون کردم ... بازوم فشاری بهش وارد شد ... نگاهی به هیرا کردم که با اخم به بچه ها خیره شده بود .

من _ چیه ؟

حرصی گفت :

هیرا _ شالت و درست کن .

هوووف که این هیرا هم وقت گیر آورده ... شالم و درست کردم و برگشتم که از دیدن نگاه خیره آرمان فهمیدم که هیرا چی میگه ... دیگه این آرمان هم شورش و در آورده ... ولی خوشتیپ شده بودنا ... نزدیکمون که شدن با تعجب گفتم :

من _ شما اینجا چیکار می کنید ؟

امیر عین خر جفتک زد وسط حرفمون و گفت :

امیر _ بابا داشتن تمرین می کردن ... ما هم با خودمون آوردیمشون !

حرصی گفتم :

من _ آخه اسکلـ ...

حرفم و قطع کردم و عصبی زل زدم به امیر ؛ نیشش شل شد و از جلو چشمم دور شد و رفت سمت شایان .

تینا با سری افتاده اومد سمتم ... به رونالد نگاه کردم ... لبخند زد .

تینا _ میشا ؛ من ... من ... می خوام تبدیل شم به یه خوناشام !

romangram.com | @romangram_com