#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_198


شونم و انداختم بالا و مشغول خوردن شدم ... راه زیاد نبود برای همین نیم ساعته رسیدیم .

زنگ خونه رو زدیم و وارد شدیم ... شایان با کت و شلوار اومد سمتمون و فقط با هیرا روب*و*سی و احوال پرسی کرد ... می دونست دیگه مثل قبل نمی تونم بهش دست بدم ، با لبخند گفت :

شایان _ خوش اومدید ، بالاخره افتخار دادید !

هیرا با خنده گفت :

هیرا _ صد البته ، ما به کسی به همین راحتی افتخار نمی دیم !

شایان ابروش و انداخت بالا و گفت :

شایان _ این میشا رو توهم تاثیر گذاشته برادر .

ابروم و بالا پایین انداختم و گفتم :

من _ ببند درتو عزیزم .

خندیدیم و راهنماییمون کرد به سمت پذیرایی ، ماشاالله خونشون بزرگ بود چون هم شایان بچه پولداره هم رها ! مادر پدراشون و چند تا از فامیلاشون اومده بودن و مشغول گفت و گو بودن ... به سمت پدر مادراشون رفتیم و سلام بلندی کردم

مادر شایان و رها حسابی تحویلم گرفتن ، چشمم به برادر شایان افتاد ... شنیده بودم نامزد کرده ... چند وقت پیش شنیده بودم از رها که قصد داشته من و بگیره ولی خوب قسمت نبوده ، محترمانه باهام سلام علیک کرد و با صدای رها که از پشت سرم بلند می شد برگشتم و پشتم و نگاه کردم ... لبخند زدم ... رنگش پریده بود ولی هنوز خوشگل بود ... کت و دامن پوشیده ای پوشیده بود و روسری ساتن

بغلش کردم و ب*و*سیدمش .

رها _ خیلی خوش اومدید ...

هیرا هم با لبخند متینی باهاش سلام علیک کرد ، نمی تونست زیاد وایسه برای همین کمکش کردم بشینه ، ولی رو کرد بهم و گفت :

رها _ برو مانتوت و در بیار .

لبخند زدم و گفتم :

من _ چشم ، راستی جیگر خاله کجاست ؟

نیشش شل شد و گفت :

رها _ خوابه .


romangram.com | @romangram_com