#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_191

با لبخند بهم نگاه می کرد ... کیسه خون خالی رو دادم دستش و گفتم :

من _ مرسی بابایی

لبخندش دندون نما شد و دستش روی شکمم نشست ... با لحنی که به من آرامش می داد گفت :

هیرا _ چقدر کوچولوئه ، خیلی بامزه شدی میشا .

با عشق نگاهش کردم که ب*و*سیدم و بعد ب*و*سه ای به شکمم زد و رفت بیرون ! درد توی دلم پیچید ولی خندیدم ... بچم از ب*و*س باباش خوشش اومده بود .

بعد از برگشتن هیرا به آغوشش پناه بردم ... درحالی که موهام و نوازش می کرد و منم با یقه لباسش ور می رفتم گفتم :

من _ اسمش و چی بذاریم ؟

خنده مردونه ای کرد و گفت :

هیرا _ اصلا جنسیتش چیه خانومم ؟

لبام و برچیدم و گفتم :

من _ اگه پسر بود هیراد اگه دختر بود میکا !

ب*و*سه ای به سرم زد و آروم تر گفت :

هیرا _ اسم محمد خیلی قشنگه

سرم و بلند کردم و گفتم :

من _ به نظرت همچین بچه ای با همچین قدرتی لایق این اسم هست ؟ یعنی می تونه حرمتش و حفظ کنه ؟

سکوت کرد ولی بعد از چند لحظه دوباره لب باز کرد :

هیرا _ حق با توئه !

دوباره سرم وگذاشتم روسینش

هیرا _ ببین جوجه ؟

من _ هوم ؟

romangram.com | @romangram_com