#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_190


آروم گفت :

هیرا _ جانم ؟

بازوش و گرفتم و نگهش داشتم

من _ به چی فکر می کردی ؟

نگاهش و ازم دزدید ... با دستم صورتش و برگردوندم ...

من _ به من نگاه کن !

کم کم نگاهم کرد ... با نگرانی لب باز کرد و گفت :

هیرا _ می ترسم اتفاقی برات بیفته .

چشمام و از روی درد فشردم و دوباره باز کردم و توی دریای نگاهش غرق شدم

من _ هیچ اتفاقی برای من نمیفته عزیزم ، هیچ اتفاقی !

لبخند تلخی زد و سرش و تکون داد ... با دستم گونش و نوازش کردم که صدای یه نفر کنارمون بلند شد

_ آقا وسط خیابون ؟ زشته به خدا

من و هیرا همزمان به پسر و دختری که دست کم از ما نداشتن نگاه کردیم و چهارتایی خندیدیم !

دوباره دستم و حصار بازوهاش کردم ... راهمون کوتاه بود ولی عاشقانه هامون بلند !

وارد خونه که شدیم فقط به این فکر کردیم که چقدر خسته ایم ... به سمت اتاقمون رفتیم و بعد از تعویض لباس من به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم

اما هیرا از اتاق بیرون رفت و دوباره بعد یه دقیقه برگشت ... لبخند زدم و نشستم روی تخت .

من _ عاشقتم که من دیوونه

کیسه خون و از دستش گرفتم و شروع کردم به خوردن ... خوش به حال هیرا

می تونست خودش و کنترل کنه ، انگار نه انگار که یه خوناشامه !


romangram.com | @romangram_com