#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_189

روکردم طرف بچه ها و گفتم :

من _ می دونم که از پس این سه تا برمیاید ... چشم امیدم به شماست !

میسن پرید و دستاش و کشید و گردنش و تکون داد که صدای قلنجشون بلند شد

میسن _ خوب بروبچ ماورایی ، از امشب تمرینتون شروع میشه !

آرمان وسهراب و سایه متعجب به میسن نگاه می کردن ، زدم زیر خنده و گفتم :

من _ هرچه زودتر شروع کنید ، چون فردا شب باید برین مرخصی !

برای جشن شایان می گفتم بهشون مرخصی باید برن .

به هیرا نگاه کردم ... دست به سینه نشسته بود و با اخم به زمین نگاه می کرد

یکم ترسیدم ... این حالتاش و دوست نداشتم !

رفتم سمتش و دستش و گرفتم که پرید و هول نگاهم کرد

من _ چیزی نیست عزیزم ... منم میشا !

فهمیدم که توی ذهنش بوده و داشته دنبال چیزی می گشته ... دستش و محکم گرفتم و گفتم :

من _ خسته ای ، بهتره بریم خونه

درحالی که سرش و تکون می داد گفت :

هیرا _ آره بهتره بریم

بچه ها سوالی نگاهم می کردن ، شونه ای انداختم بالا و دستش و گرفتم و بلندش کردم .

روبه بچه ها کردم و گفتم :

من _ به رونالد بگید بهم زنگ بزنه .

سرشون و تکون دادن و بعد رفتن سراغ اون سه تا ... خنده ای تو دلم کردم و از خونه زدیم بیرون ... هیرا بدجور توی فکر بود .

من _ هیرا ؟

romangram.com | @romangram_com