#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_170


هیرا _ سلام عروسکم

خودم و لوس کردم و رفتم سمتش و کمکش کردم کتش و دربیاره ... کیفش و

از دستش گرفتم و گذاشتم روی میز

هیرا _ دست شما درد نکنه

من _ خسته نباشی ... تادستت و بشوری برات چایی میارم

آستین هاش و بالا زد و به سمت دستشویی رفت ... دستم و روی شکمم کشیدم

و به سمت آشپزخونه رفتم ... دو تا استکان گذاشتم و چایی ریختم ... بدجور ویار شیرینی کرده بودم برای همین برای خودم خریده بودم ... شیرینی ها رو گذاشتم

توی بشقاب و از آشپزخونه زدم بیرون و نشستم روی مبل و سینی رو گذاشتم روی میز

هیرا از دستشویی اومد بیرون و باحوله مشغول خشک کردن دستاش شد

هیرا _چه خبر ؟ رها به سلامت بارش و حمل کرد ؟

لبخندی از روی خوشحالی زدم و گفتم :

من _آره خدارو شکر

نشست روی مبل و لم داد و گفت :

هیرا _ آخیــش

وبعد دست کشید به صورتش و دوباره نگاهم کرد

هیرا _ حال جوجومون چطوره ؟

لبخند زدم از روی ذوق و دستم و گذاشتم روشکمم که بالا اومده بود

من _ خوبه

لبخند مهربونی زد و به شیرینی ها نگاه کرد


romangram.com | @romangram_com