#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_171

هیرا _ به چه مناسبته ؟

شونه ای انداختم بالا و استکان چاییم و برداشتم و گفتم :

من _ ویار شیرینی کرده بودم

شیرینی و استکان چایی که داشت می رفت سمت دهنش توی هوا ثابت موند

و متعجب نگاهم کرد ، می دونستم الان تعجب کرده که من ویار انسانی دارم

من _ به خدا راست میگم

گیج گفت :

هیرا _ یعنی چی ؟

یکمی از چاییم و خوردم و گفتم :

من _ یعنی اینکه من ویار انسانی هم دارم

سرش و تکون داد و سعی کرد فکرش و مشغول نکنه و به خوردن مشغول شد

منم مشغول شدم ... هیرا دوتا شیرینی خورد و منم 7 تاش و خوردم و هیرا با ذوق به من نگاه می کرد ... به تلویزیون خیره شده بودم و سریال آنام و می دیدم که

صداش به گوشم خورد :

هیرا _ امروز یکی از بازیگرا اومده بود پاساژ با یه تهیه کننده ... بگو چه اتفاقی افتاد ؟

نگاهش کردم و کنجکاو گفتم :

من _ چه اتفاقی ؟

ابروش و انداخت بالا و گفت :

من _ به من پیشنهاد بازیگری شد !

فکم منقبض شد که پقی زد زیر خنده و گفت :

هیرا _ قربون حرص خوردنت ، خالی بستم

romangram.com | @romangram_com