#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_169
من _ الهی قربونت بشم بابای کوچولو موچولو ... من باید برم شرمندم ...
دستم و گرفت و قدردان نگاهم کرد
شایان _ درد وبلات توسرم آبجی ... ممنون تا همین جاشم اومدی توهم خسته بودی ، برو ... برو شوهرتم میاد خستست ... بازم ممنون
من _ قربونت ... سلام من و به رها برسون فردا حتما با هیرا میام
بعد از خداحافظی از همه بازم به کمک دیوارها از بیمارستان زدم بیرون ... دیدم بهتر شده بود ... سوار ماشین شدم و یه راست به سمت خونه حرکت کردم
پشت چراغ قرمز وایسادم و ظبط و روشن کردم و صداش و زیاد کردم
به بغلم نگاه کردم یه گله پسر توی ماشین نشسته بودن و زل زده بودن به من
یه چشم غره بهشون رفتم و روم و برگردوندم ... صدای گوشیم دوباره بلند شد
صدای ظبط و کم کردم و به صفحه گوشیم نگاه کردم ... یه شماره ناشناس روش افتاده بود ... جواب دادم
من _ بله بفرمایید ؟
صدای رسا و جذاب مردی به گوشم خورد
مرد _ سلام میشا فرهمند ، قدرتمند ترین موجود جهان
کمی سکوت کردم ... ابروم و انداختم بالا و لبخند بدجنسی زدم
من _ جانی ؟
****
نفسای بلند و عمیق کشیدم ... دستم و روی دراور فشار می دادم و سعی می کردم از عصبانیتم کم کنم ... دستام مشت شد و صدای استخونام بلند شد
غریدم :
من _ جــانیِ عوضــی !
نفسم و محکم فرستادم بیرون ... یاد حرفای پشت تلفنش افتادم که بهم چه پیشنهاد بی شرمانه ای داد ؛ صدای چرخیدن کلید توی قفل در به گوشم رسید ...
سریع صاف وایسادم و دستی به صورتم کشیدم و یکمی رژم و پررنگ کردم و به سمت پایین رفتم و لبخند زدم به مرد زندگی رو به روم ، من چطور می تونستم با وجود این مرد فوق العاده به کسی دیگه پناه ببرم ؟ سعی کردم فکرای کثیف و دور کنم ... بادیدنم لبخند زد و گفت :
romangram.com | @romangram_com