#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_160


من _ مغز جلبکی داری میگی استاد !

و بعد راه افتادم به سمت اتاق اساتید ... وارد شدن همانا و خوردن به یکی همانا

اه دوباره اون یــارو ؟ اخمی کردم و گفتم :

من _ شما عادت دارید چشم بسته راه برید ؟

لبخندی زدو گفت :

مرد _ روز خوش خانوم استاد

سرم و تکون دادم و رفتم سمت خانوم ملکی ونشستم کنارش ... اون یارو هم

با لبخند اومد نشست روی صندلی روبه رویی من ... سعی کردم بهش اهمیت ندم

ولی نگاهش داشت کلافم می کرد ... مرتیکه الاغ حلقه و انگشتر و توی دستم می دیدا ! لااله اله اللهی توی دلم گفتم و خودم و مشغول صحبت با خانوم ملکی کردم

با صدای آقای شکوهی سرم وبلند کردم

شکوهی _ خانوم فرهمند ؟ شما متاهل هستید ؟

باتعجب بهش نگاه کردم ... مگه این نمی دوست ؟ سنگینی نگاه اون یارو رو حس

می کردم ... لبخند مصنوعی زدم و گفتم :

من _ بله من سه ساله که ازدواج کردم

خانوم ملکی هم باتعجب گفت :

ملکی _ فکر می کنم بهتون گفته بودن آقای شکوهی ... توی مشخصاتشون هست

آقای شکوهی سرش و تکون داد و گفت :

شکوهی _ چند تا از بچه ها میان و میگن که یه آقایی بیشتر وقتا میاد دنبالتون

لبخند حرصی زدم و گفتم :


romangram.com | @romangram_com