#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_161
من _ آقای شکوهی همون طور که گفتم من سه ساله که ازدواج کردم جدا از این من باهرکس رفت و آمد می کنم به کسی ربطی نداره .
صدای اون یارو بلند شد
مرد _ خانوم فرهمند اینجا یه مکان اسلامیه
تیز نگاهش کردم
من _ ببخشید مگه من دارم کار غیر شرعی می کنم ؟ یا خلاف ؟ دارم میگم من
متاهلم .
خانوم ملکی به طرفداری از من گفت :
ملکی _ ای بابا آقای طاهری شما چرا به این بنده خدا گیر دادید ؟ هرکس تصمیم
گیرنده زندگی خودش و همینطور صاحب اختیار خودش
پس فامیلیش طاهری بود ... بااخم نگاه ازش گرفتم و دوختم به آقای شکوهی
خیلی مشکوک می زد پیرمرد پرحاشیه .
خانوم ملکی زیر گوشم گفت :
ملکی _ اصلا از این آقای طاهری خوشم نمیاد
لبخند محوی زدم و گفتم :
من _ راستی کیه ؟ چیکارست ؟
درحالی که پیشونیش و می خاروند گفت :
ملکی _ استاد بچه های مدیریته ... جدید اومده و توکارشم خیلی ماهره
سرم و تکون دادم و زیر چشمی به طاهری نگاه کردم ... این دفعه سرش توی
گوشیش بود .
نمی دونم چرا اصلا حس خوبی بهش نداشتم ... یه حس عجیب که باعث نگرانیم می شد .
romangram.com | @romangram_com