#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_159
کلاس ساکت شد و من به ادامه درسم پرداختم ... تو اون موقع و اون وضعیت بدجور هوس شیرکاکائو کرده بودم .
در ماژیک و بستم و گفتم :
من _ زود بکشید ... کلاس بعد رو هم روی همین نقشه کار می کنیم
همشون سرشون و تکون دادن ... با خوردن زنگ کیفم و سریع برداشتم و
بچه ها دنبالم دوییدن
سینا _ استاد استاد
وایسادم ... نقشش و گرفت سمتم و گفت :
سینا _ استاد خواهشا نگاهش کنید و ایرادش و بگید ... می دونم زنگ بعد
قبول نمی کنید
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم :
من _ از دست تو
نقشه رو گرفتم و کیفم و دادم دستش ... سینا عاشق رشتش بود و همیشه هم
با آرمان سوال می پرسیدن جوری که دیگه کلافه می شدم
چندتا از بچه ها که همراهش بودن وایساده بودن و به من نگاه می کردن
دستم و گذاشتم روی یه قسمت نقشه و گفتم :
من _ ببین اینجا رو سینا ... اینجا معلومه از خط کش استفاده نکردی و بادست
کشیدی ... و این جا روببین خودت نوشتی 65 سانت بعد 60 سانت کشیدی ؟
سینا بادهنی باز زل زد بهم و گفت :
سینا _ استاد از کجا می دونید ؟ مگه اندازه گرفتید ؟
نقشه رو پس دادم بهش و کیفم و گرفتم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com