#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_158


من _ حسش کن هیرا ...

کم کم حرکت دستاش کم شد ... سرم و بلند کردم و بهش نگاه کردم ... باآرامش

زل زده بود به من ... کم کم نشست روی زمین و به شکمم ب*و*سه زد ... باگریه خندیدم ! سرش و بلند کرد و باچشمای لبریز از اشکش زل زد به من ... لبخند

محوی زد و گفت :

هیرا _ باشه ... حالا که تومیگی نگهش می داریم ... ولیـ ...

دستم و گذاشتم رولبش و گفتم :

من _ فقط اون بالایی ... امیدومون به اون بالاییه !

********

من _ سلام صبح بخیر

تمام اساتید با لبخند جوابم و دادن ... نشستم روی صندلی و باخوشحالی مشغول

صحبت با خانوم ملکی شدم ! با چایی که طرفم گرفته شد با کمال میل گرفتم و خوردم انگار خیلی هوس کرده بودم ! امروز خیلی خوشحال و سر حال اومده بودم

دانشگاه ... دیشب هیرا که قبول کرد بچه داشته باشیم کلی خوشحالی کردم و باهم بیرون رفتیم و گشتیم .

به ساعتم نگاه کردم ، لیوان خالی از چای رو گذاشتم روی میز و بلند شدم و کیفم

وبرداشتم و از بقیه خداحافظی کردم ... داخل کلاس شدم و بعد از چاپلوسی بچه ها نشستم و گفتم :

من _ امروز استثنا ازتون نمی پرسم و می خوام درس بدم ... بچه ها این مبحث خیلی مهمه ... یعنی شما یه میلی متر ... تاکید می کنم یه میلی متر نکشید هم من

نمره کم می کنم ... پس خوب گوش کنید و دقت کنید به کشیدن من .

نقشه ساختمونی که قرار بود بهشون یاد بدم رو درآوردم و رفتم سمت تخته و شروع کردم به کشیدن و توضیح دادن ... گاهی صدای خنده میومد که سعی می کردم خودم و کنترل کنم ... ولی شدید و شدیدتر شد جوری که سهراب داد زد :

سهراب _ ای بــابـا صداتون و بندازید دیگه اه .

ابروم و انداختم بالا و لبم و گاز گرفتم تا نخندم !


romangram.com | @romangram_com