#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_157

هیرا _ علیک سلام

باسری پایین رفتم توی اتاقمون ... به ساعت روی دیوار نگاه کردم 6 بعد از ظهر

بود ... نشستم روی تخت ... حس کلافگی بدجور توی وجودم شناور بود

دستم لای موهام بود و پاهام و تکون می دادم ... در باز شد و هیرا اومد تو

تکیه داد به دیوار و زل زد بهم ... سرم پایین بود و اشک توی چشمام جمع شد

بالاخره بغضم شکست و بلند زدم زیر گریه ... داشتم دیوونه می شدم ... روحم

خسته بود ... باگریه گفتم :

من _ خستم هیــرا ... توام داری نمک می پاشی روی زخمم ... دارم کم

میارم لعنتی ... چرا بامن اینطوری رفتار می کنی ؟ این بود عشقت ؟

بلند شدم و رو بهش با گریه داد زدم :

من _ این بچه برای تو ام هست ... این بچه از وجود خودته ! خدا خواسته مگه

ما می تونیم روی حرفش نه بیاریم ؟ یااینکه توی کارش دخالت کنیم ؟ حتما حکمتی هست ... چرا اینجوری رفتار می کنی ؟

دستش و مشت کرد و شروع کرد راه رفتن

من _ جواب من و بـــده

اومد سمتم و گفت :

هیرا _ میشا ، این مرد تخس و عصبی که تومیگی بدجور می خوادت ... نگرانتم

می فهمی ؟ نمی خوام آسیبی بهت برسه

و بعد من و بغل کرد ... سرم و گذاشتم روی سینش و از ته دل زار زدم

دستش وحشیانه موهام و نوازش می کرد ... این رفتاراشم دوست داشتم

دستش و آروم گرفتم و گذاشتم روی شکمم ... بچم داشت تکون می خورد

romangram.com | @romangram_com