#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_125
من _ میشه بگی چی عجیبه ؟
عینکش و برداشت و با لحنی که ناباوری درش موج می زد گفت :
مارتین _ این امکان نداره ، اون ، اون یه خوناشامه ولی مثل بچه های انسان
می مونه .
من و رونالد مثل خنگا زل زدیم بهش ... پوفی کشید و گفت :
مارتین _ درسته اون خوناشامه و خیلی هم خون می طلبه ولی قدرتش جادوییه
و مثل بچه های انسان ها تورو وادار به ویار می کنه ... نه تنها خون بلکه تغذیه
های انسانی ... مثل غذاهایی که انسان ها می خورند و تو مثل یک زن حامله انسان میشی ... ولی تنها بدیش اینه که ...
منتظر به لبش چشم دوختم :
مارتین _ اگه مراقبش نباشید و به حد کافی تغذیه نشه سریع از بین میره یا ممکنه تویی که انقدر قدرتمندی رو هم از بین ببره !
قلبم شروع کرد به کوبیدن ... دوباره دراز کشیدم و دستم و گذاشتم روسرم
چشام و بستم وسعی کردم نفس عمیق بکشم .
صدای آروم رونالد و می شنیدم :
رونالد _ بیا و ازش بگذر
داد زدم :
من _ خفــه شو رونالد ... من مادرشم
و نشستم و بهش نگاه کردم و ادامه دادم :
من _ همون طور که مادر تو ، تو رو به دنیا آورد و باوجود بی رحمیای آهمانت
بازم آهمانت رو دوست داشت !
بدون اینکه چیزی بگه بهم زل زده بود ... رونالد از نظر من یه مرد خیلی قوی
romangram.com | @romangram_com