#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_99
انگار میسن در حالت خفگی باشه که باصدای گرفته ای گفت:
میسن_باشه..باشه می فهمم
چشامو بیشتر رو هم فشار دادم..از اولم فهمیدم این میسن لعنتی با من مشکل داره
سعی کردم به هیچی فکر نکنم و بخوابم...ولی باید مراقب اطرافم باشم..نگام از پنجره به ماه افتاد..چیزی به
کامل شدنش نمونده!
چشامو باز کردم..یه روز تکراری مسخره..از صبح که بلند شدم سردرد دارم..و شدیدا گرسنم!
موهامو بستم و از پنجره پریدم بیرون..ارتفاعش فوق العاده زیاد بود..ولی خب دیگه با آموزشایی که دیدم
اتفاقی برام نمیفته..پوف عالیه..خونشون دقیقا پشت جنگل واقع شده..با دیدن خرگوش بی خانمان
صبرم ته کشید و به سمتش حمله کردم...انداختمش اونور و دور دهنمو پاک کردم..
_تو چیکار کردی؟
سریع برگشتم..اوه این پسره کیه؟ کار منو دیده؟ سعی کردم مسلط باشم به خودم..طعمه خوبی گیر آوردم
چرا فقط باید حیوانات جنگلو نابود کنیم؟ چرا نباید این آدمای لجنو نابود کنیم؟
لبخند مرموزی زدم و گفتم:
من_کشتمش!
دو قدم بهش نزدیک شدم..کولش که دستش بود افتاد رو زمین و گفت:
پسر_ولی ..صورتت
دست کشیدم رو چشمم..خنده ای کردم که دندونای می شم معلوم شد..تو چشم به هم زدن پسر رو چسبوندم
به درخت..سعی کردم ذهنشو بخونم..خب اینطور که معلومه زیاد آدم بدی نیست..ابرویی بالا انداختم و با لبخند
به چهرش که از ترس رو به سفیدی بود گفتم:
من_از این جا میری..تاسه می شمرم..قسم می خورم دوباره گیرت بیارم بهت رحم نکنم
زل زدم تو چشمش و گفتم:
من_هر چی دیدی فراموش می کنی
romangram.com | @romangram_com