#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_100
پسر_هر چی دیدم فراموش می کنم
من_برو
ازش جدا شدم که به خودش اومد و کولشو برداشتو در رفت..هوف...دستمو گذاشتم رو سرم..
واسه تنوع یکمی ورزش کردم..بعد هم پریدم و از پنجره رفتم تو اتاق...رفتم جلوی آیینه..موهامو باز کردم و زوری
انگشتامو کشیدم تو موهام..نه خیر...دوباره بستمش..خدا رو شکر زیاد معلوم نبود..به چهرم بیشتر دقت کردم
الیزا میگفت هرکس که تبدیل می شه چهرش جذاب تر میشه... خوب خداروشکرقیافه هر و داشتم از
تمام این دخترا بدون اعتماد به نفس میگم که خوشگل ترم!یه واقعیت تلخ برای اونا هه
در اتاقو باز کردم و وایسادم..گوشامو تیز کردم..جز به هم خوردن صدای قاشق با فنجون چیز دیگه ای
به گوش نمی رسید
نفسمو فرستادم بیرون و در اتاقو بستم و با قیافه ای بی خیال رفتم پایین..برای اولین بار با لباس لختی اونم
تاب جلوی یه مرد ظاهر شدم..تا رسیدم پایین اکیپ گرگینه ها دور میز نشسته بودن و صبحانه میل می کردن
با اینکه ترسیده بودم ولی با قیافه شنگولی بلند گفتم :
من _ صبح بخـیر بچه ها
همشون جوابمو دادن و متعجب بهم خیره شدن..زود پریدم نشستم رو صندلی که کنار آدام بود و خالی..و دقیقا
روبروی میسن !
من _ به به چطوری آدام؟
لبخند کمرنگی زد و گفت :
آدام _ خوبم..صدای خر و پفت دیشب تا اتاق منم میومد
شونه ای انداختم بالا و گفتم :
من _ شرمنده اخلاق گرگیتم..من همینم
بعدم خودم خندیدم البته چند نفرم زیر زیرکی می خندیدن..صدای پوزخند میسنو شنیدم..
نگاش کردم بیخیال به من زل زده بود..ابرومو انداختم بالا و گفتم :
romangram.com | @romangram_com