#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_101
من _ مشکلی داری؟
پوزخندش پررنگ تر شد و گفت :
میسن _ بهت شک دارم..چطور دیشب اینجا موندی؟
صدای اعتراض سارا بلند شد :
سارا _ میسن تمومش کن !
خندیدم و گفتم :
من _ مگه چه اتفاقی افتاده سارا؟ میسن حرف بدی نزد..عین این میمونه که یکی از شماها بخواید یه شب کامل تا صبح تو خونه خوناشاما باشید..
رو کردم طرف میسن و گفتم :
من _ من به شماها اعتماد داشتم..فکر کنید..من یه تازه متولدم..خیلی باید خودم و از شماها دور نگه دارم..ولی خب..خب..ازتون خوشم میاد !
و بعد سرمو انداختم پایین و مشغول خوردن شدم..به هیچ کدومشونم اهمیت ندادم..صبحانشون فقط
عسل و مربا بود که منم متنفر بودم..همشم نون تست خالی و قهوه خوردم
دستمو بردم سمت گردنم..آخی گردنبندی که ریکی بهم داد
نیکول _ قشنگه
لبخندی زدم وگفتم :
من _ یادگاری از دوستمه..نقرست
رنگش پرید..چرا اینجوری شد؟
من _ می خوای درش بیارم ببینی؟
لبخندی زد و گفت :
نیکول _ نه ..از همین جا هم دیدم خیلی زیباست
مشکوک لبخندی زدم و گفتم :
من _ مرسی..
آدام بلند شد و منم به تبعیت ازش بلند شدم..نگام کرد و لبخند زد..چقدر لبخندش جذاب بود
romangram.com | @romangram_com