#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_98
من_خب من کجا باید بخوابم؟
چشمای طوسیشو دوخت تو چشمام و گفت:
آدام_بیا بریم بهت نشون بدم
و جلوتر از من به راه افتاد..لرزش نامحسوسی تو بدنم به جریان افتاده بود..نه از اینکه پیش گرگینه ها هستم
از عکس العمل هیرا...و خبر نداشتم چه طوفانی در راهه!
وارد اتاق شدم ..سرد بود و سوزناک..دستم بازومو لمس کرد..اتاق خوفناکی بود
آدام_این اتاق توئه..من دیگه میرم..شب بخیر
از کنارم گذشت...ولی با صدای من میخکوب شد
من_چرا بهم اعتماد کردی؟
ایستاد ولی برنگشت..حرفی که زد دلم رو قرص کرد...حرفی که معناش زندگیه!
آدام_از نظر گرگا اعتماد یعنی مرگ! ولی..اعتماد نکردن به تو خریت محضه
لبخند ناخودآگاه رو لبم نشست..برگشتم سمتش ولی پشتش به من بود..
من_ممنون آدام!
چند ثانیه ایستاد و بعد از اتاق خارج شد.
صدای ترسناک برخورد پنجره با دیوار باعث شد چشم از در بگیرم و بدوزم به پنجره...پوفی کشیدم و شونه ای
بالا انداختم..به سمتش رفتم و بستمش..جلیقمو درآوردم و پریدم رو تخت..دستامو گذاشتم رو چشمام ولی نخوابیدم
سراپا گوش شده بودم
میسن_چرا دختر رو آوردی اینجا؟ نمی گی خطرناکه؟
آدام_ما صلح کردیم...فکر نکنم اون دختر خطری برای ما داشته باشه
میسن_هی رفیق..گوش کن..خودت بهتر از هرکسی می دونی که هیچ وقت خوناشاما و گرگینه ها باهم صلح
نمی کنن!
سکوتــــ!
آدام_خفه شو میسن! نمی خوام به اون دختر آسیب بزنی می فهمی؟
romangram.com | @romangram_com