#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_97


این مرد سراسر برای من آرامش بود...آرامش خواستنی!..

آدام_چی باعث ناراحتیت شده؟

بعد به اشکام اشاره کرد...بی اختیار دستامو دور گردنش حلقه کردم و خودمو تو بغلش انداختم..

انگار شوکه شده بود..بعد از چند دقیقه دستاش کمرمو محاصره کرد...سرمو به سینش فشردم و گریه کردم

حسابی پیرهنشو خیس کردم...

من_آدام دوستدارم برگردم ایران...دانشگاهم ..دوستام..بابام..

و اما آدام هیچی نمی گفت..هیچ حرفی نمی زد..رفتم رو هوا ...منو با دستش بلند کرده بود..به چهرش نگاه کردم

چشمای طوسی و گرگیش برق میزد...بعد از چند دیقه منو گذاشت رو زمین..به خونه رو به روم زل زدم..خونه آدام

آدام_بهتره امشب اینجا بمونی

همین!..در رو باز کرد..من یکمی تردید داشتم..از واکنش هیرا می ترسیدم..خیلیم می ترسیدم!





ولی باز پامو گذاشتم تو خونشون....احمقانه بود خوناشام وارد خونه یه گرگینه بشه و بخواد تا صبح در اون

خونه بمونه ؟هه احمقانست..ولی من تمام این احمقانه ها رو زیر پا گذاشتم..نمی دونستم با این حرکاتم دشمنان زیادی

رو به جون خودم خریدم!

آروم و آهسته قدم بر می داشتم..آدام پشت سرم بود...چرا ازش نمی ترسیدم؟ با اینکه ممکن بود جونمو بگیره

اما هیرا...ترسناک ترین فردی که تو عمرم دیدم....

صدای آروم آدام باعث شد وایسم

آدام_تو ترسیدی؟

نه..لعنتی..آب دهنمو قورت دادم و با لحن محکم گفتم:

من_نه!

خودم هم از لحنم تعجب کرده بودم..چشامو رو هم گذاشتم و برگشتم سمتش و گفتم:


romangram.com | @romangram_com