#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_95


من_بریم یه جای خلوت..

نگاش برق زد و دستمو کشید..بچه ها با تعجب نگام می کردن..مخصوصا هیرا و آدام!

و اون با ترس ازم جدا شد..

من_دوست داری بمیری؟

بدون فرصت رفتم سمتش و خون خوشمزشو خوردم..تا آخرین قطره خونشو خوردم..مطمئنن دیگه زنده نمیموند

باید یه بلایی سرش می آوردم. بلندش کردم و راه افتادم سمت آبشاری که صد متری از مدرسه فاصله داشت

پرتش کردم پایین و باهاش بای بای کردم

برگشتم که هیـــن..قلبم وایساد..این دیگه کیه؟

کار منو که ندیده؟ یعنی دیده؟ با لحنی که سعی کردم متعجب باشه گفتم:

من_شما اینجا چیکار می کنید؟ اصن کی هستید

لبخند دلبرانه ای زد و اومد سمتم..جـــون چه قیافه ای..استخون بندی صورتش کاملا مردونه بود

موهای قهوه ای مرتب و چشای سیاه! با لحن آرومی گفت:

_رونالد هستم!

وقلب من با گفتن این حرف به تپش افتاد..آب دهنمو قورت دادم..دستی کشیدم به موهام و درحالی

که ترسیده بودم با لحن شادی گفتم:

من_اوه رونالد تویی؟ چه جذاب

لبخندش دلبرانه تر شد و گفت:

رونالد_توهم باید میشا باشی

چیزی نگفتم و فقط نگاش کردم..به معنای واقعی هنگ کرده بودم..ابروهاشو انداخت بالا و گفت:

رونالد_افتخار یه دور رقصو به بنده می دید؟

لبخند خیلی ضایعی زدم و با لحنی که حسابی لرزش توش پیدا بود گفتم:

من_البته


romangram.com | @romangram_com