#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_94
چقدر باحال..مدرسه اینا مهمونی هم می گرفتن..مدرسه ما فوق فوقش یه برنامه می ذاشتن ما هم چقدر ذوق می کردیم از این که حداقل یه ساعتی یا نیم ساعت از شر معلما خلاص می شیم..خخ یادش بخیر
جلیقه چرمو پوشیدم..زیرش تاب پوشیده بودم..شلوارم هم مناسب بود..پوشیده بودم..موهامم ساده ریخته بودم
یه ریمل و خط چشم و برق لب..باهم از خونه خارج شدیم
هیرا_بهتره پراکنده شیم..نباید باهم بریم..
شونه ای انداختم بالا و تنها راه افتادم...نگاه های سنگین هیرا رو حس می کردم..تو راه مردمو می دیدم..چجوری
راه می رفتن..جلو یه ویترین وایمیستادن..دست تو دست هم...هوای دو نفرشون..واقعا خسته نمی شدن از اینکه
تواین شهر ترسناک زندگی می کردن؟ گریه پسر بچه ای گوشمو آزار داد..برگشتم به سمت صدا..یه پسر بچه
افتاده بود روزمین و پاهاش زخمی شده بود..از دیدن خون روی پاهاش حالم بد شد..نفسای بلند و عمیق می کشیدم
لعنتی چرا به اینجاش فکر نکرده بودم؟ دستمو تکیه دادم به دیوار..هنوزم گریه می کرد..چشامو بستم..
مثل تشنه ای بودم که بعد از سالها آب دیده..لبهامو روی هم فشار می دادم..باد کردن رگهای دور چشممو حس
می کردم و همینطور دندون های میش تیزم رو لبام..نـــه!
سعی کردم به اون بچه بی توجه باشم..راه افتادم با قدمهای بلند و سریع به سمت مدرسه رفتم..ولی همچنان صدای
گریشو می شنیدم..پس مادرش کجا بود؟ خدایا نکنه یکی بدتر از من گیرش بیاد؟ خدایا چرا من انقدر به بچه ها
علاقه مندم؟ دستمو محکم کشیدم رو پیشونیم..تا به خودم اومدم تو مدرسه بودم..اوپ چه خبر بود!
صدای بلند آهنگ و بچه هایی که اون وسط می لولیدن...سعی کردم به طور نامحسوس چشم بچرخونم به اطراف
شاید بتونم رونالد رو تشخیص بدم..ولی هیچ مورد مشکوکی نبود..
با ریتم آهنگی که داشت پخش می شد تکون خوردم و رفتم وسط..باید نامحسوس باشه..اوف
چند تا پسر اومدن طرفم..اینجا ایران نبود..برای همین باهاشون کمی رقصیدم و خندیدم..براشون نقشه ها داشتم..
با دست پسره چرخیدم و رفتم تو بغلش..جذاب بود..ولی دیگه هــه..
من_خوشت اومده از من؟
با لحن خاص و بدی گفت:
پسر_اوه آره
لبمو گاز گرفتم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com