#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_91
جوردن_می دونی که امشب باید رونالد رو پیدا کنیم؟
باتعجب گفتم:
من_مگه شما هم میاید؟
جوردن_هی..یادت رفت ما باهمیم
لبخند دلنشینی زدم و گفتم:
من_اوه یـــس!
باخوردن زنگ به دنبالشون راه افتادم..وارد یه کلاس شدن..از دیدن نیکول و سارا تعجب نکردم..
رو یه صندلی نشستم ..صندلیاش مثل صندلیای دانشگاه بود..
ریکی سمت راستم و جوردن سمت چپم..با ورود معلم دهنم باز موند..جـون بابا..
چه معلمی..حیف اینجا ایران نیست وگرنه تورت می کردم...
نگاش به من افتاد و گفت:
معلم_دانش آموز جدید هستی؟
بلند شدم و گفتم:
من_بله..میشا فرهمندی
قیافه متفکری گرفت و گفت:
معلم_خارجی هستی؟
من_البته..من یه ایرانیم
همه نگاه ها برگشت سمت من..لبخندی زد و گفت:
معلم_خوش اومدی میشا..می تونی بشینی
نشستم..چه حال میده تو مدرسه دبیرستان باشی و پسر داشته باشه..
معلم درس می داد...من بهش زل می زدم ولی توفکر رونالد بودم..چقدر سخت بود تو این دنیا زندگی کردن
romangram.com | @romangram_com