#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_88

پوزخندی زدم و گفتم:

من_حالا باید چجوری پیداش کنیم؟

الیزا_دبیرستان دزبرو یه جشن به پا کرده..

من_شما دبیرستانی هستید؟

الیزا_می دونم احمقانست..ولی ما هنوز هفده ساله ایم

من_به نظرتون منو راه میدن تو دبیرستان؟ من نوزده سالمه

جیم_بهت می خوره دبیرستانی باشی..نگران نباش

آریزونا_حق با جیمه..بیبی فیسی

لبخند ژکوندی زدم و گفتم:

من_خب باید برم ثبت نام...ولی با چه مدرکی؟

هیرا_مدرک لازم نیست..

رو کرد طرف ریکی و گفت:

هیرا_ببرش دبیرستان

یه تیپ اسپرت زدم و موهامو دم اسبی بستم..با ریکی راه افتادیم به سمت دبیرستان...خیلی دلم می خواست

ببینم دبیرستان خارجیا چجوریه؟

جلو مدرسه وایسادیم..یه سوت زدم و به ریکی که در حال جابه جا کردن کیفش بود گفتم:

من_اینجاست؟

ریکی_اوهوم

رفتیم تو مدرسه..اومای گاد..اینا دهنشون بوی شیر میده تو کار همن! با تعجب بهشون نگاه می کردم..بعضیاشونم

به من نگاه می کردن...می دونم خوشگلم

به قسمت دفتر رفتیم...نمی دونم اینا دیگه بهش چی می گن...والا...

یه خانوم نشسته بود پشت میز با دیدنه ریکی لبخندی زد و گفت:

خانوم_اوه ریکی..خوبی پسر؟

romangram.com | @romangram_com