#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_87
من_شرف داره..اگه این میش بودنه..صد رحمت به گرگ بودن
ولم می کنه..نفس عمیقی می کشم..خوشحالم از اینکه تا ته مهاشو سوزوندم!
به خونه که می رسیم نگرانی رو تو چشم همه می خونم..دلیل این همه نگرانی رو نمی فهمم..
***
هیرا_یه ماموریت خیلی مهم براتون دارم
دیوید_چه ماموریتی؟
هیرا به من نگاهی انداخت و گفت:
هیرا_رونالد تو این شهره!
بچه ها با تعجب و بهت داد زدن:
_چــی؟
نگاهشو ازم گرفت و گفت:
هیرا_درست شنیدید..رونالد برگشته.می خواد این تازه متولد رو ببینه
من مثل خنگا زل زده بودم بهشون و نمی دونستم دارن راجب به کی حرف می زنن..کلا من بین اینا یه نفهم بودم
من_خب ماموریتت چیه؟
الیزا یه آهی کشید و پهن شد رو مبل و گفت:
الیزا_باید بریم رونالد رو پیدا کنیم
من_ما باید پیداش کنیم؟ مگه خودش چلاقه؟
هیرا دستشو کشید رولبش و رومان و ریکی زیر زیرکی می خندیدن..
هیرا تک سرفه ای کرد و گفت:
هیرا_چلاق نیست..ولی اون خودشو پنهان کرده و نمی دونه که ما می دونیم اون برگشته می خواد هوش ما رو بسنجه!
romangram.com | @romangram_com