#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_86

تو فکر اون دختر ترسناک و اون خوناشامی که جلوی من بود!

با باز شدن در خونه آدام به سمتشون میرم..با دیدن صحنه ای که رو به روم بود وجودم پر از خوشحالی می شه

هیرا و آدام به هم دست دادن

با لبخند گفتم:

من_تموم شد؟

هیرا سریع برگشت و موشکافانه نگاهم کرد..نگاه ازش گرفتم و به آدامی که باجدیت بهم نگاه می کرد دوختم

من_اتفاقی افتاده؟

نگاهشونو گرفتن و بعد از خداحافظی زیر لبی و منم یه خداحافظی بلند راهی شدیم..تو راه هیچ کدوممون حرفی نمی زدیم من تو فکر و اونم تو فکر..!

من_هیرا؟

هیرا_بله؟

من_از اینکه خوناشامی ناراحت نیستی؟

هیرا_بیست بار این سوالو پرسیدی

من_ولی همون بیست بارم جوابمو ندادی

پوفی کرد و گفت:

هیرا_من نمی تونم به یه خوناشام تازه وارد جواب پس بدم

تیز نگاهش کردم..عین طلبکارا با من رفتار می کرد..اوه حالا یه قیافه داری و اصیلی..! کار شاقی نکردی

من_لیاقت نداری

یهو خوردم به دیوار..باز دوباره هار شد..

من_آدام از تو بهتره..تو انقدر آشغالی که به یار خودت رحم نمی کنی..آدام گرگه ولی هیچوقت این رفتار رو باهام

نداشته

غرید:

هیرا_خوب آدام آدام می کنی..چیه؟ دوست داشتی گرگ بودی به جای میش؟

لبخند حرص دراری می زنم و می گم:

romangram.com | @romangram_com