#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_85


کلاهی که رو سرش کشیده بود باعث می شد چیزی نبینم..با زنگ خوردن گوشیم از فکر میام بیرون و گوشیمو از توجیبم درمیارم..با دیدن اسم امیر لبخند میزنم و جواب میدم

من_جانم داداشی؟

با هیجان میگه:

امیر_دختر تو چیکار کردی؟

من_چیو چیکار کردم؟

امیر_وای من باورم نمی شه..دختر تو قصد جونتو کردی؟

من_امیر درست بنال ببینم چی میگی

امیر_تو واقعا باید زده باشه به سرت که رابط گرگ و میش شدی

من_تو..تو از کجا فهمیدی؟

امیر_منو دست کم گرفتی..زنگ زدم یه خبر بهت بدم

من_بنال

امیر_بی تربیت نشو خواهری

من_می نالی یا بنالونمت؟

خندید و گفت:

امیر_به زودی من درخدمت شمام..دارم میام اونجا

جیغ زدم:

من_جـدی؟ امیر دروغ نگو

امیر_به خدا دروغ نمی گم..تو به محافظت نیاز داری..کی بهتر از من؟

من_وای امیری خیلی خوشحال شدم..عاشقتم داداشی

امیر_مخلصم..فعلا قطع کنم..می بینمت عزیزم بای

من_خداحافظ

خوشحال یه جیغ خفیف می زنم که با به یاد آوردن چند لحظه پیش نیشم بسته می شه..دوباره میرم تو خودم و


romangram.com | @romangram_com