#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_84

سرمو تکون دادم چیزی نگفتم

دم به دیقه قیافه اون دختره میاد تو ذهنم..سرمو تکون میدم و بلند می شم و دستامو می کنم تو جیب شلوارلیم و

دوباره به نقاشی ها خیره میشم..نگامو می چرخونم رو نقاشی بعدی ولی یهو بر می گردم رونقاشی قبلی..آروم آروم

جلو میرم و دقیق تر به نقاشی خیره می شم..در اون لحظه تو ذهنم بارها و بارها این جمله تکرار می شه(منتظرتم میشا...

منتظرتم میشا..منتظرتم میشا....منتظرتم میشا...)دستمو میذارم روی سرم..این دختر..همون دختر ترسناک تو خوابمه

اما..اما اینجا چیکار می کنه؟ صداهای یواشکی سارا و نیکول به گوشم میرسه

سارا_چش شده؟ چرا انقدر زل زده به اون تابلو؟

نیکول_نمی دونم

بی اهمیت بهشون به تابلو دوباره خیره می شم...دختره قیافش همونه شک ندارم..ولی این گرگی که رو به روشه..

چشامو با درد می بندم..خدای من..داره چه بلایی سرم میاد؟

سعی میکنم خودمو آروم کنم..آب دهنمو قورت میدم و با لبخند مصنوعی بر می گردم سمتشون و میگم:

من_هی بچه ها اینجا خون پیدا میشه؟

بهم دیگه نگاه می کنن..یکم ترسیدن..خنده کوچیکی می کنم و میگم:

من_بیخیال..میرم بیرون پیدا می کنم

از جلوشون رد می شم و تند از اون پله ها میرم پایین..آدام و هیرا هنوز مشغول حرف زدنن..

لبخندی بهشون میزنم و سر تکون میدم که یعنی هیچی نیست و از در می زنم بیرون..



به خرگوش تو یه دستم خیره می شم..ولی مگه قیافه اون دختر از ذهنم بیرون میره؟ از دیدن اینکه من خون اون

خرگوشو خوردم حرصم می گیره و پرتش می کنم اونور..همزمان با پرتاب من صدای خش خش میاد..آروم همه جا

رو نگاه می کنم..با تکون خوردن علفای کنار درخت می پرم و با سرعت نور میرم سمتش..چیزی نیست ..بارد شدن یه چیزی از جلوم بیشتر به خودم میام..همون طور ثابت وایساده بودم..ترجیح دادم از شنواییم استفاده کنم

صداها آروم و آروم تر شد..یه نفر داشت با تمام سرعت می دویید..سمت راستم..سمت چپم..پشت سرم..و دقیقا

جلوم...خفتش کردم...هول شده بود...یقشو گرفته بودم و سعی می کردم نگاهش کنم..تقلا می کرد...دست و پا می زد منم محکم نگهش داشته بودم..ولی ناگهان سکندری خوردم و به عقب پرت شدم و اون زد به چاک!

هراسون بلند شدم و از اینور به اونور رفتم...موهامو چنگ زدم و با خودم فکر کردم اون کی بود؟

romangram.com | @romangram_com