#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_82
که مخالفت کرده اونقدر حسود بوده که نمی تونسته ببینه..متحد بودن ما رو..عشق بینمون که شکل گرفته
رفتم سمت هیرا و آدام که بهم خیره شده بودن..آروم تر و ملایم تر گفتم:
من_ما قول دادیم تا تهش با همیم مگه نه؟
آدام سرشو میندازه پایین و هیرا نگاهشو ازم می گیره..یعنی اینکه قبول دارن..
لبخندی می زنم و میگم:
من_پس بهتره نگران نباشیم..ما همه باهمیم..تا ته تهش
به سمت نیکول میرم و می گم:
من_ببینم می شه خونتونو بهم نشون بدی؟
لبخندی میزنه و میگه:
نیکول_حتما
تمام مدت به نقش و نگارهای عجیب نقاشی ها و تابلو ها خیره می شدم..هر چی می خواستم ذهنمو منحرف کنم
که به موضوع پیش اومده فکر نکنم ولی نمی شد..یه چیزی این وسط ناجوره..آدام یکیو مورد هدف قرار داد
موقع حرف زدن..اون کی بود که انقدر مهم بود که حتی میشد ترسو تو نگاهشون دید؟
با نشستن دستی رو شونم بر می گردم و به سارا و نیکول که بهم خیره شده بودن نگاه می کنم
من_اتفاقی افتاده؟
سارا_هنوزم متعجبم..میش کوچولو تو نیومده تو دل همه جا باز کردی
می خندم و میگم:
من_دنیا دو روزه..بیخیال..بذار خوش باشیم
نیکول_خب نمی خوای از خودت بگی؟
من_چی بگم؟
به سمت مبلی که کنار سالن بود میریم و می شینیم..
سارا_هر چی که دوستداری..می خوام از خودت تعریف کنی...از زندگیت
من_اون شب کنار آتیش براتون تعریف کردم
romangram.com | @romangram_com