#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_80
من_نه من نفهمیدم
جوردن دوباره زد زیر خنده..یاد ریکی افتادم..آخی..نیومده جاشو گرفتم
هیرا بی توجه به حرف من گفت:
هیرا_آره می دونم..ولی چیکار می تونیم بکنیم؟
آدام پاشو انداخت روهم و گفت:
آدام_می دونی که گروه ها فهمیدن..و عصبانیتشو بیشتر کردن..مخصوصا اینکه فهمیده دختر جدیدی از کشورت عضو گروهت شده و اون باعث صلح شده
گیج به مکالمشون گوش می دادم..راجب کی حرف می زدن؟ وای دارم می میرم از فضولی
من_میشه بگین دارید در مورد چی حرف می زنید؟
آدام_نه
من_...بلند می شم می زنم لهت می کنما
متعجب بهم خیره میشه..تازه فهمیدم چه زری زدم..لبخند پت و پهنی میزنم که قیافش قرمز می شه
از خنده...خودمو جمع و جور می کنم و مثل یه خوناشام خوب می شینم
من_بالاخره منم باید بفهمم چه اتفاقی افتاده
هیرا_گروه های دیگه فهمیدن
من_چیو فهمیدن
آدام_صلحمونو
لبخندی می زنم و میگم:
من_خب خوبه که..
همشون یه نگاه جدی بهم میندازن..
من_چیزه بدیه؟ خیلی بده؟
جوردن_از اون چیزی که فکر می کنی بدتره..ممکنه یه جنگ راه بیفته!
من_یعنی جنگ جهانی سوم؟
زک_نه..جنگ بین خوناشاما و گرگا
romangram.com | @romangram_com