#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_79
من_سلام
اومد طرفمون و بعد مکث کوتاهی با هیرا دست داد...و این نشونه ی خیلی خوبی بود
با شنیدن صدای آدام گردنم صد و هشتاد درجه چرخید...اوه جذبه..اوه مانکن..اوه سیکس پک!
فک کنم هیرا و آدام زر می زنن قدیمین..والا!
اومد سمتمون و گفت:
آدام_خوش اومدین..
رو کرد طرف هیرا و گفت:
آدام_فکر نمی کردم با خودت بیاریش
باهم دست ندادن..تف تو ذاتتون..!
پریدم وسط و گفتم:
من_خب منو می شناسی دیگه..نمی خواست منو بیاره..خودم رو چیز کردم تا منو آورد!
لبخند محوی رو صورت آدام نشست و گفت:
آدام_خوشحالم می بینمت
دستشو سمتم دراز کرد و محکم دستمو فشرد..نگام به اخمای هیرا افتاد..اوه اوه اوضاع خیته!
بدون تعارف پهن شدم رو مبل و رو به زک بود مک بود نمیدونم چی چی گفتم:
من_لطفا قهوه ی تلخ!
با تعحب ابروهاشو انداخت بالا..جوردن خندید و سرشو تکون داد
به هیرا و آدام نگاه کردم که همینجوری وایساده بودن و دور و اطرفا رو دید میزدن
من_چرا وایسادید؟ بشیینید دیگه
با همین یه جملم پهن شدن...خب الحمدالله..داغون تر از خودمم هست!
آدام نیم نگاهی بهم انداخت و بعد به هیرا نگاه کرد و گفت:
آدام_می دونم تا الان خودت فهمیدی واسه چی اومدی اینجا و موضوع چیه؟
romangram.com | @romangram_com