#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_78

می شینم رو صندلی تو حیاط و با پوست لبم ور میرم...چیکار کنم؟ من باید امشب حتما برم اونجا وگرنه از

فضولی دق می کنم





من_هـی هیرا مطمئنی من نباید بیام؟

اخمی کرد وگفت:

هیرا_اگه لازم باشه کسیو ببرم اون ریکیه

من_خواهش ...خواهش....خواهش

کلافه گفت:

هیرا_تمومش کن.

نه اینجوری نمی شه..رفتم جلوش وایسادم..الان وقتشه که گربه شرک رو اجرا کنم

من_بذار بیام دیگه

یکم با اخم نگاهم کرد و بعد با صدای آرومی گفت:

هیرا_خیلی خب

یه جیغ تو دلم کشیدم و پریدم دم در و کفشمو پوشیدم..با تعجب نگاهم کرد..

تق تق(صدای درخونشون بود)

با دیدن قیافه ی نیکول که در رو باز کرد لبخندی زدم و گفتم:

من_آدام هست؟

رفت کنار و گفت:

نیکول_بیاید داخل

اول من رفتم تو...بالاخره خانوما محترمن!

وای این خونه اس؟ یا موزه؟ با دهن باز همه جا رو نگاه می کردم...با دیدن جوردن که با لبخند به ما نگاه می کرد لبخند

دندون نما زدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com