#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_77
به پشت سرم اشاره می کنه و میگه:
جوردن_خودش فهمید..خب من میرم..بای
من_خدانگهدار
درو می بندم و به پشت سرم نگاه می کنم..هیـــن هیرا
من_عادت داری یهویی ظاهر شی؟
لبخند ملیح میزنه! لبخند؟ جون من؟ دروغ میگی
هیرا_به نظرت چه اتفاقی افتاده؟
یعنی قهوه ای شدم..چشام همه جا رو قهوه ای می دید.
من_نمودونم! منم باهات بیام؟
اخمی می کنه و میگه:
هیرا_نه..
بعد برمیگرده و راه خونه رو در پیش می گیره..میرم جلوش و میگم:
من_خواهش می کنم
بدون اینکه بهم نگاهی بکنه میگه:
هیرا_ببینم تو امروز آموزشات رو انجام دادی؟
عصبی پام رو می کوبم زمین و میگم:
من_خواهش دیگه..رئیس بزرگوار!
باز بی اهمیت میره داخل خونه...چند لحظه عصبی وایمیستم...نفسمو می فرستم بیرون و جیغ میزنم
من_خــر
از تو خونه داد زد:
هیرا_شنیدم چی گفتی
رنگم پرید..وای خدای من..
romangram.com | @romangram_com