#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_76

نرفتم اینستا..جون من بذار یه عکس مشتی بگیرم..دستمو میندازم دور گردن ریکی که قهوه می پره تو گلوش

و به سرفه میفته..

من_مُردی؟

حالش بهتر می شه و میگه:

ریکی_چته بابا؟

من_بیا یه عکس گوگولی بگیریم بزارم تو صفحم

لبخند می زنه و میگه:

ریکی_دیوونه ای

یه سلفی می گیریم و من میذارم تو صفحه ام..بچه ها به اد و اطفارای من می خندیدن..به جز هیرا و سیدنی!

صدای تیک گوشیم بلند شد..به به کامنت....با دیدن اسمش قلبم می ریزه..شـــایان..وای داداشم چقدر

دلم برات تنگ شده

شایان_خانم کوچولو امیدوارم بهت خوش بگذره

بغض می کنم و از پشت میز بلند می شم..

وارد پذیرایی می شم که صدای زنگ بلند می شه..با سرعت نور میرم در رو باز می کنم

با تعجب جیغ میزنم:

من_جــــوردن!

لبخندی میزنه و میگه:

جوردن_حالت چطوره؟

میرم کنار و میگم:

من_بیا داخل..

کمی تعلل می کنه و میگه:

جوردن_اوه نه..باید برم..اومدم یه چیزی بگم...امشب حتما به هیرا بگو بیاد خونه ما..کار مهمی داریم باهاش!

من_چرا به خودش نمیگی؟

romangram.com | @romangram_com