#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_75


خندید و گفت:

رومان_خوب مچتو گرفتما

با اخم گفتم:

من_تلافی می کنم

نشست پشت میز و گفت:

رومان_وای خدای من..دیشب چه شبی بود..راستی صدات فوق العادست...با اینکه فارسی

نمی فهمیدم ولی خیلی سوزناک بود

لبخندی میزنم و میگم:

من_من همیشه فوق العادم

صدای ریکی به گوشم میرسه

ریکی_دوباره اعتماد به نفست زد بالا خانم؟

من_بیا بشین زرت و پرت نکن

اونم می شینه و کم کم بقیه میان..خوب خداروشکر دخل همه شیرینی ها رو آوردم..ایول به خودم

هیرا با صورتی که اخم درش موج میزنه می شینه پشت میز

من_علیک سلام

باهمون اخم میگه:

هیرا_سلام

در گوش ریکی میگم:

من_چشه؟اخلاقش چیز مرغی شده

شونه ای بالا میندازه و میگه:

ریکی_نمی دونم

همه متوجه تغییر اخلاق هیرا شده بودن...منم شونه ای بالا میندازم و گوشیمو روشن می کنم...وای چند وقته


romangram.com | @romangram_com