#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_74

اومد نزدیکم و باصدای گرفته ای که ترسناک بود گفت:

هیرا_چرا گریه می کنی؟

دستمو کشیدم تو صورتم و اشکام رو پاک کردم و گفتم:

من_هیچی..دلم برای دوستام تنگ شده

یجوری نگام کرد که یعنی خر خودتی...!

من_میشه تنهام بذاری؟

نشست رو تختم و بهم زل زد...قیافش جدی بود..ولی با لحن مهربونی گفت:

هیرا_تو خودت همرو دور هم جمع می کنی اونوقت خودت می خوای تنها باشی؟

آب دهنم رو قورت میدم و پشتم رو می کنم بهش..

من_دلت برای خانواده ات تنگ نشده؟

باصدای گرفته ای گفت:

هیرا_خیلی..هه عجیبه قرن هاست ندیدمشون..

من_من با اینکه بابام خیلی اذیتم کرده ولی بازم دلم براش خیلی تنگ شده

صدایی ازش نشنیدم..با نشستن دستی روی شونم برگشتم..جذبش منو کشته

هیرا_همه چی درست میشه..به مرور زمان..فقط تنها کاری که می تونی بکنی اینه...صبر کن!

و بعد نگاهشو ازم میگیره و از اتاق میره بیرون...میرم سمت تختم..روی تخت دراز می کشم و بی درنگ به

خواب میرم.





یواش در یخچالو باز می کنم شیرینی ها رو می کشم بیرون...وای شیرینی..یعنی من قاتل شیرینی ام

همینجوری با ولع می خوردم و حال می کردم که یهو رومان پرید تو آشپزخونه و گفت:

رومان_پــــخ!

من_آی دهنتو...قلبم اومد توخشتکم

romangram.com | @romangram_com