#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_27
آریزونا_آره..برای همینه که به شهر خوفناک معروفه
با تعجب گفتم:
من_تو از کجا حرفمو شنیدی؟
خندید و گفت:
آریزونا_یادت رفته خوناشامیم؟خوناشام ها شنوایی فوق العاده قوی دارن!
الان یادم اومد اونروز اون صداها...صدای امیر و بابا..صدای سیما و تینا!خدای من...واقعا چه چیزای عجیبی
تویه جهان هستی وجود داره که ما از وجودشون بی خبریم..
جلوی یه خونه ترسناک وایساد...خدای من...دستم و گذاشتم رو دهنم..در باز شد..برخلاف ظاهر بیرونی
درونش خیلی زیبا و بزرگ بود..پیاده شدم و مشغول وارسی شدم...خیلی تعجب انگیز بود..دستی رو کمرم
نشست..برگشتم و با چهره مهربون آریزونا مواجه شدم..
آریزونا_بهتره بریم تو..خیلی ها منتظر دیدن تو هستن
از حرفش تعجب کردم و گفتم:
من_من؟
همینطور که لبخند به لب داشت گفت:
آریزونا_من آینده تو رو دیدم..تو فوق العاده ای!
و بعد به سمت ورودی راه افتاد و منو بایه دنیا سوال تنها گذاشت...
آروم آروم قدم برداشتم..درختهای غول پیکر این خونه باعث می شد نور آفتاب کمتر بتابه........
با دستم در رو هول دادم و وارد شدم..وای خدای من!چقدر این خونه بزرگ و زیباست..ترکیب خونه همش
سفید و مشکی بود..حدود 5یا 6تا اتاق داشت و یه پله به سمت بالا می خورد...که فکر کنم اون بالا هم اتاق
داشت...حواسم فقط به خونه بود که دستم کشیده شد...برگشتم و ریکی رو دیدم که باخشم نگام می کنه
من_هان؟
ریکی_جلوی پات و نگاه کنی بد نیست..دختره احمق
romangram.com | @romangram_com