#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_245


رو امیر یادش داده بود ... سیدنی کیسه خونی به سمتم فرستاد ... اخلاقش خوب

شده بود

من _ خوب واسه خودتون موزه ای خریدینا ... لامصب دویست تا اتاق داره ... جای

من خالیه ...

رونالد _ کم کم یکی دیگمون هم داره کم میشه

من _ چطور؟

رونالد _ هیرا داره متاهل میشه

نیشم باز شد که بااشاره امیر بستمش ...

من _ عه؟ فقط جای هیرا تنگه؟ پس چرا نیکول و مایکل یا سارا و زک

باید تو این خونه باشن؟ مگه متاهل نیستن

زک _ به توچه ؟

به فارسی گفت ... لبخند زدم و به فارسی گفتم :

من _ اَ *ن *م برات کولوچه !

صدای منفجر شدن ریکی و امیر و هیرا خونه رو برداشت ... حالا یکی نیست

اینا رو جمع کنه !

زک چپ چپ نگاهم کرد که ابرومو براش انداختم بالا ...

سارا _ البته ما هم باید به فکر خونه جدا باشیم ... دوستدارم زندگی جدا رو

تجربه کنم بعد از قرن ها

زک آب دهنشو قورت داد و من دوباره ابروم و براش انداختم بالا

مایکل _ فردا من میرم دنبال خونه ... نزدیکی اینجا ... فکر کنم زود گیر

بیارم

شونمو انداختم بالا ... دیگه هرکاری از دست ما برمیومد ...


romangram.com | @romangram_com