#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_246
هیرا _ کی عروسی بگیریم؟
ریکی _ هولیا رفیق
هیرا _ خیلی ...
و من بالبخند عشقولانه زل زدم بهش ...
*****
زندگی مشترک من و هیرا داشت شروع می شد ... هیرا اصالت ایرانی داشت
و منم کشته مرده این اصالتش ... نزدیک موزه بروبچ هم من هم زک و سارا و
مایکل و نیکول خونه پیدا کردیم ... خیلی نزدیک هم بودیم ... تقریبا توی کوچه
درگیر عروسی بودم ... دومین شب از تبدیل شدنم گذشته بود و خوب پیش رفته بود ... گاهی توی زندگی اتفاقای خیلی قشنگی هم رخ میده ... مثل ازدواج
من و هیرا و خوشبختیمون ... و داشتن دوستای خوبی مثل خوناشاما و گرگینه ها
و همینطور دو زوج عاشق شایان و رها
امیر مشغول ساحره بازیش بود ...
می تونم بگم بهترین روزای عمرم و دارم سپری می کنم ... از خیر سیما گذشتم
چون دیگه کاری بهم نداشت ...
و الان فکرمو از هرچیزی خالی کردم و تنهای تنها متمرکزکردم روی ورژن
جدید زندگیم ...
زندگی عاشقونه من و هیرا ... !
درســـته انســان نیستـیم ...
ولی می تونــیم مثل یک انسان زندگــــی کنـیم
مگــه نه؟
romangram.com | @romangram_com