#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_244

من _ چشــم ... بلند شدم

زود بلند شدم ... خوشحال بودم ... اولین تبدیلم بدون هیچ خطری بود ... تمام

لحظه های دیشبو یادم میاد

زود حاضر شدم و از اتاق زدم بیرون ... همشون دور میز نشسته بودن

من _ سلام

برای اولین بار تینا و سیما جوابمو دادن ... بعد از خوردن صبحانه خداحافظی کردم و به سمت دانشگاه رفتم ...

بعد از اتمام دانشگاه زود رفتم پیش بچه ها ... امیر پیششون بود ... جدیدا

خیلی با این آریزونا جور شده ... هیرا تا در و باز کرد پریدم بغلشو خندید

من _ سلام برهمسر مهربانم

خندید و گفت :

هیرا _ خوشحالی نذاشتم بترشی ؟

یه جور نگاهش کردم که خندش بیشتر شد ... ایش گویان کنارش زدم و رفتم

سمت بچه ها ... مقنعمو کندم و گفتم :

من _ خون ... خون نیاز دارم ...

در اتاق آدام باز شد و گفت :

آدام _ باز این زلزله هشت ریشتری پیداش شد

من _ خوب بلبل زبون شدیا ... دیشب چطور بود ؟

جوردن کتابشو گذاشت رومیز و گفت :

جوردن _ توباید بهمون بگی

همه لال شدن و زل زدن به من ... دستامو کوبیدم به هم و گفتم :

من _ عالی بود ... از خودم بیخود نشدم ... موقعیتامو می دونستم و می فهمیدم

میسن _ بزن به افتخارش

به امیر نگاه کردم که خندید و دستاشو به عنوان تسلیم برد بالا ... این جمله

romangram.com | @romangram_com