#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_243
از هویتشون گفت ... بهش گفتم که بااین پسره اون ور آشنا شدم ... مادرش آمریکایی هستش و اینا فامیلشن و خانوادش از دنیا رفته ... الانم رونالد و آریزونا و آدام هستن خداروشکر فارسی یاد گرفتن
بابا _ دخترم چایی رو میاری؟
چایی رو درست چیدم و از آشپزخونه زدم بیرون ... هیرا خیلی خوشتیپ کرده بود ... صدای رونالد و تو ذهنم شنیدم :
رونالد _ به به دختر عزیزم ... می بینم نیشت تا کجا بازه
خندمو خوردم و تو ذهنم گفتم :
من _ تا کور شود هرآنکه نتوان دید
بعد از تعارف کردن چایی نشستم کنار دست بابام ... سیمای آشغال نمی دونید
چه تعریفی می کرد ازم ... همشون یه پوزخند رولبشون بود ... به ساعت نگاه کردم سه ساعت دیگه بیشتر وقت نداشتم ... بعد از صحبت های اولیه ... و مثلا صحبت های من و هیرا من جواب مثبتمو همون شب گفتم
دراتاقم و بستم و چند تا قفل بهش زدم ... درپنجره رو هم بستم ... من باید
حواسم بیشتر جمع باشه ... هیچ جنگلی تو این اطراف نیست ... کارم خیلی سخت
شده ... بااحساس درد تو ناحیه عضلاتم شالمو پیرهنم و درآوردم ...
صدای شکستن استخونم اومد ... آخخخ. شلوارمو هم درآوردم
ناخنامو کشیدم روزمین ... عضلاتم دونه به دونه صدا ازش در میومد ... درد
بدی تو وجودم سرازیر می شد ... صدای خور خور ازم بلند شد ... دستمو گذاشتم رو صورتم و سعی کردم جلوی غرشمو بگیرم ... پاهام کشیده شد
و کم کم داشتم تبدیل به گرگ می شدم ... جلوی دهنمو محکم نگه داشتم
و غــــــرش کشیدم ... و بعد از اون تصویر گرگ سفید رنگی رو داخل آیینه دیدم!
***
صبح با درد شدید توی بدنم از خواب بیدار شدم ... موهامو زدم کنار و موقعیت
خودمو دریافتم ... ل*خ*ت روی تخت افتاده بودم صدای در بلند شد
بابا _ میشا عزیزم؟ دانشگاه داری بابا ... بلند شم
romangram.com | @romangram_com