#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_242
خندیدیم ... امیر دست انداخت دور گردن شایان و من به سمت مدیریت
رفتم
بعد از اتمام کارم با لبخند خارج شدم و رفتم سر کلاس .....
بچه ها همشون
او کشیدن و بعضیاشونم می گفتن چقدر خوشگل شدم و آره خارج بهم ساخته
ولی جواب من فقط لبخند بود
***
با استرس ظرفا رو جا به جا می کردم ... تینا وارد آشپزخونه شد و دست به سینه
تکیه داد به میز ناهار خوری بدون اینکه نگاهش کنم گفتم :
من _ چته؟
تینا _ می بینم که داره شرت کم میشه ...
بالبخند نگاهش کردم ...
من _ زیاد مطمئن نباش ... چون ممکنه شر شما از این خونه کنده بشه
نگران نگاهم کرد ... صدای آب دهنشو که قورت داد شنیدم ... قلبش تند
تند می زد
من _ چیه؟ قلبت داره از کار میفته نه؟ زبون درازی می کنی ... واسه من
کاری نداره له کردنت .
زل زدم توچشماش و گفتم :
من _ گورتو گم کن
مسخ شده از آشپزخونه رفت بیرون ... امشب ماه کامل بود ... یکمی می ترسیدم
برای اولین بار قرار بود تبدیل بشم به گرگ
برای همین قراره هیرا و چند تا از بچه ها زود تر برای خاستگاری بیان ... با
باصدای زنگ آیفون شالمو درست کردم ... دستی به پیرهنم کشیدم ... لبخند زدم و منتظر وایسادم ... صدای خوش و بش بابا روشنیدم ... معلومه حسابی خوشش اومده ... قبلا درموردش به بابا گفتم ... البته دروغ گفتم چون نمی شد
romangram.com | @romangram_com