#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_241
من _ امیر یعنی بعد از این همه مدت قبولمون می کنن؟
امیر _ پس این دورگه ایت به چه دردی می خوره؟ اه از حقه ذهن استفاده کند
سرمو تکون دادم و کولمو جا به جا کردم ... مقنعمو درست کردم و با امیر
وارد دانشگاه شدیم ... رها و شایان از برگشتنمون خبر نداشتن ...
بچه ها ی دانشگاه همشون با تعجب نگاهمون می کردن ... لبخند یه لحظه هم
از رو لبم کنار نمی رفت ... چقدر دلم برای همشون تنگ شده بود ... حتی جلف
ترین هاشون
بادیدن شایان و رها که روی نیمکت نشسته بودن و دست در گردن هم بودن
بال درآوردم
امیر _ نگاشون کن نره خرارو ... خجالتم نمی کشن
من _ بلاخره اکیپمون دوباره چهار تایی شد
و بعد با قدم های تند به سمتشون رفتم ... رها نگاهش به من افتاد و جیـغر
بنفشی کشید ... شایان هراسون نگاهم کرد و دستش و گذاشت رو دهنش و
وای مردونه ای گفت
رفتم تو بغل رها ... فشارش ندادم ... ... چون ممکن بود رب بشه
رها _ وای میشـــا... دلم برات کوچولو شده بود عشقـــم
خندیدم و اشکامو پاک کردم
من _ من بیشتر ... چقدر خوشگل شدی بیشور
شایان _ اینو ول کن بیا بغل عمو ببینم
رفتم توبغلش و کلی ابراز خوشحالی کرد ...
من _ راستی تبریک می گم عوضیا ... خوب هم دیگه رو از ترشیدگی
نجات دادینا!
romangram.com | @romangram_com