#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_240

من _ این کشور منه ... قراره مدتی اینجا زندگی کنید

لبخند زدن ... ... هیرا تو حال و هوای خودش بود ... باعشق به همه جا نگاه می کر

قرار شد امیر فشرده بهشون فارسی یاد بده تا مشکلی براشون پیش نیاد

یه خونه بزرگ و ویلایی هم از قبل خریده بودیم ... قرار شد مدتی اونجا مستقر

بشیم ... تا وارد خونه شدیم بچه ها رفتن تواتاقشون ... نشستم رو مبل ... دست

کشیدم به شال روی سرم ... خندم گرفت ... دخترا مجبور شدن شال سرشون

کنن ... آخ که چقدر خنده دار شده بود قیافشون ...

هیرا _ داری به چی فکر می کنی ؟

نگاهش کردم ... لبخند زد و نشست کنارم

من _ به این که چقدر خوشحالم به وطنم برگشتم

هیرا _ از این به بعد قراره خوشبخت زندگی کنیم ... دوستت دارم میشا

من _ من بیشتــــر

رفتم تو بغلش و نفس عمیق کشیدم ... دوست نداشتم برتر از هیرا باشم

همیشه دلم می خواست هیرا رو تو اوج ببینم! یه مدت که بگذره هیرا رو

تبدیل به دورگه می کنم تا باهم تا ابد زندگی کنیم

***

این پا و اون پا کردم ... وای که چقدر استرس دارم ... بعد از مدت ها برگشتم

به دانشگاه ... دیشب هم رفتم خونه و بابا از دیدنم کلی تعجب کرد و البته دوتامون تا حد مرگ گریه کردیم ... بچه ها فارسی یاد گرفتن ولی نه حرفه ای

همشون مشغول یه کاری شدن ... شدن مثل شهروندا ... رونالد هم یکمی داره

می لنگه ... انگار که عاشق یکی شده باشه ... حالا بعدا تهشو درمیارم

امیر _ هوی با توام

من _ هِــــن؟

امیر _ بریم؟

romangram.com | @romangram_com