#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_239
عقب بذاره
من _ به خاطر این
آریزونا _ این امکان نداره
هیرا دستشو گذاشت رو صورتش و نشست رو زمین ...
آدام _ تو تبدیل شدی به یه " دورگه "!
سرمو تکون دادم و نشستم رو تختم ... از اینکه فهمیده بودم به یه دورگه تبدیل
شدم خیلی ناراحت بودم ... خوناشام کم نبود برام؟!
امیر وارد اتاق شد ... حتی دیگه دیدن امیر هم آرومم نمی کرد ...
امیر _ این امکان نداره ...
من _ چرا امکان داره ... برای اینکه آخر سر آهمانت خونشو به خوردم داد
امیر نگاهم کرد وگفت :
امیر _ گفته بود جانشینشی ... تمام قدرت اون به تو رسیده ... یعنی تو الان
برتری داری به خوناشاما و گرگینه ها!
همه متعجب نگاهم کردن ... پوزخند تلخی زدم و زدم زیر گریه ... ضعیف شده
بودم ...
***
همه چیز خیلی زود گذشت ... همه برای سفر به ایران آماده شده بودیم
می خواستم مخالفت کنم ولی هیرا و آدام تاکید کردن که من برای کشورم
دیگه خطری ندارم ...
تا پامو گذاشتم ایران نفس عمیق کشیدم ... سپهر و جنی نیومدن ... بغض کردم
هیچ جایی کشور خود آدم نمیشه ...
روبه بچه ها گفتم :
romangram.com | @romangram_com