#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_238

و زود از اتاق زد بیرون ... به سینی که ریکی روی میز گذاشته بود خیره

میشم ... خـــون ... چهار دست و پا میفتم رو زمین و به سمت سینی

میرم ... تشنـــم ... لیوان خونو برمی دارم و یک جا سر می کشم

نفس عمیق می کشم ... دور دهنمو پاک می کنم که متوجه دندونای نیشم میشم

ولی دندونای نیش پایینم هم دراز شده بود ... اصلا امکان نداشت ... به سمت

آیینه اتاقم می رم ... صدای قدمهاشونو می شنوم ولی من ... خیرم به عکسی

که رو به رومه ... عکس خودم ولی ... چشمهام رگه های طلایی توش اضافه شده

مثل ... مثل چشمای یه گـــرگ!

در باز میشه ... سرمو میندازم پایین ...

هیرا _ خداروشکر

و بی قرار به سمتم میاد تا بغلم کنه اما کنار می کشم ... دست خودم نبود

می ترسیدم ... از اتفاقی که برام افتاده بود می ترسیدم ...

هیرا متعجب نگاهم کرد ... بقیه بچه ها پشت سرش ... آدام و رونالد جلو

اومدن و آدام گفت :

آدام _ میشا حالت خوبه؟

سرمو تکون دادم و فقط از دهنم این خارج شد :

من _ تنهام بذارید

هیرا متعجب و نگران بهم خیره شد ... رومو کردم اون ور و دست کشیدما

توصورتم ... نمی خوام باور کنم که من یه موجود ترسناک تر شدم

رونالد دستشو گذاشت رو شونم ... حضور تک تکشونو حس می کرد

هنوزم یکیشونم بیرون نرفته بود ...

رونالد _ چــــرا؟

پرخــاش کردم تو صورتش ... صدای غـــرشم باعث شد یه قدم

romangram.com | @romangram_com