#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_237


بدترین درد دنیا بود ... از درد جیـــــغ های دردناک می زدم ...

خونشو گذاشت رو لبم و به خوردم داد ... بلند شد و با چوب خواست

بهم حمله کنه که به سختی به سمت چوب اصیل رفتم و تا برگشت

فرو کردم توقلبش و نگهش داشتم ... تا به خودم اومدم یه چوب فرو رفت

تو قلبم

تار می دیدم ولی دیدم که آهمانت جلوم خون بالا آورد و چوب توقلبش آتیش

گرفت و کم کم خودشم آتیش گرفت ...

هه ... این بود قسمتم ... این بود که رفیقاماو نجات بدم ... ولی ...

متاسفم ولی الان چشمام داره سیاهی میره

***

نمی دونم چقدر یا چند وقت بود که سیاهی منو فرا گرفته بود ولی باید

اتفاق می افتاد ... انگار که تو دریایی بزرگ درحال غرق شدن بودم و ناجی از

راه رسید و دستمو کشید و اینجوری بود که من چشمام باز شد

هــــین

نفس نفس ... تیک تاک ساعت ... صدای کتری روی گاز ... من خوناشامم

شنواییم دقیق شده ... اما من که ... به دور و برم نگاهی می اندازم ... اتاقم

همه چیز یادم میاد ... آهمانت و من ... من آهمانتو کشتم و اون منو!

دراتاقم باز شد و ریکی نمایان شد ... با دیدنم بلند گفت :

ریکی _ خدای من! تو ... تو زنده ا

چیزی نگفتم ... احساس عجیب و غریبی داشتم ... همچین حسی رو تا حالا

تو دوران خوناشامیم نداشتم ...

ریکی _ من برم به بقیه خبر بدم ...


romangram.com | @romangram_com