#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_236
سرمو تکون دادم ... آهمانت ابروشو انداخت بالا ...
به سمتش حمله کردم و جاخالی داد ... تیرهای چوبی که بهش می زدم
و جاخالی می داد ... حرفه ای بود ... الان وقتش بود ... اون روش گول زدن
دستمو گذاشتم روسرم و داد زدم :
من- آخخ سرم...
آهمانت ایستاد و نگاهم کرد ... می خواست مطمئن بشه ... زیرلب به فارسی
گفتم :
من _ امیر شروع کن
فشار بهم وارد شد ... به امیر گفته بودم ... اول مخالفت کرد ولی بالاخره راضی
شد ...
خون بالا آوردم ... صدای خنده آهمانت به گوشم خورد
آهمانت _ این بود؟ یکم بیشتر تلاش می کردی
اومد نزدیکم و موهامو گرفت و سرم بلند کرد ... بهش نگاه کردم
خون از دهنم پاشید بیرون و فریـــــاد زد
آهمانت _ خب بهتره که دوستاتو زجر کش کنم هوم؟
خواست سرمو بکنه که سریع بلند شدم و چوبو کردم تو قلبش
متعجب چند لحظه نگاهم کرد ... ... سریع چوبو از قلبش کشید بیرون
لعنتی نباید دستمو برمی داشتم ... خندید و یکمی رنگش عوض شد
حمله کرد سمتمو دستشو گذاشت رو سرم
آهمانت _ منکه عذابشو کشیدم حالا نوبت توئه
فشــار قوی که توسط دست آهمانت به سرم وارد شد
romangram.com | @romangram_com